
میگم شبا ستاره ها تا می تونن دعات کنن
نورشونو بدرقه پاکی خنده هات کنن


دل و جانم به تو مشغول نظر در چپ راست
تا نگویند رقیبان که تو منظو ر منی
دیگران چون برو ند از نظر از دل بروند
تو چنان در دل من رفته٬ که جان در بدنی

.jpg)
گر نيم شبي مست در آغوش من افتد
چندان به لبش بوسه زنم كز سخن افتد




دونه دونه اشکام رو گونه هامه
وقتی تو نباشی اینا باهامه
علی | در جمعه 14 اسفند1388 ساعت | پيوند
|
هر چه برمن گذشت حقم بود
من از این بیشتر سزاوارم تو گناهی نداری ای زیبا
مرگ بر من که دوستت دارم

از که پنهان کنم این راز دل خسته خویش
از نسیمی که پیام اورتوست
از بهاری که مرا رسوا ساخت
از خدایی که خودش می داند
عشق وحشی تر از ان است که پنهان ماند


یک نفر سر در گریبان مانده است
عاشقی در خط پایان مانده است
پیکر سبز درخت نارون
در غروبی سرد و عریان مانده است ...

من ان لحضه با پونه ها گریه کردم .
به یاد تو ای اشنا گریه کردم .
نشستم دل را برایت سرودم. ز بخت بدم بارها گریه کردم
. تو هر چه دلت خواستی گفتی .
ولی من فقط بی صدا گریه کردم . گذشتی و حتی به رسم تعارف
نپرسیدی از من چرا گریه کردی.


ای کاش دنیا برای اشک های دل تنگی ام جایی داشت.



چه دلتنگ به انتظارت نشسته بودم وتو چه دلسنگ خاطراتم را دور ریختی!
چه عاشقانه درپیت بودم و تو چه بی رحمانه مرا از خود راندی!
چه صبورانه دوریت را تحمل کردم و تو چه ناعادلانه مرا به فراموش خانه ی دلت سپردی!
چه بی بهانه برایت نوشتم و تو چه گستاخانه اوراق عشقم را به آتش کشیدی !
چه صادقانه برایت گفتم راز عشقم را و تو چه ظالمانه آنها را نشنیده گرفتی...!
با این همه....
هنوز هم دوستت دارم!!!

يكي بود يكي نبود، اوني كه بود تو بودي و اوني كه نبود من بودم... !
يكي داشت و يكي نداشت، اوني كه داشت تو بودي و اوني كه تو رو نداشت من بودم....!
يكي خواست و يكي نخواست، اوني كه خواست تو بودي اوني كه بي تو بودن رو نخواست من بودم....!
يكي آورد و يكي نياورد، اوني كه آورد تو بودي اوني كه جز تو به هيچ كس ايمان نياورد من بودم... !
يكي برد و يكي باخت، اوني كه برد تو بودي اوني كه دل به تو باخت من بودم...!
يكي گفت و يكي نگفت، اوني كه گفت تو بودي اوني كه هیچ وقت حرفشو نگفت من بودم.......!


در دادگاه عشق قسمم قلبم بود
وکیلم دلم بود و حضار جمعی از عاشقان و دل سوختگان ......
قاضی نامم را بلند خواند وگناهم را دوست داشتن تو اعلام کرد
پس محکوم شدم به مرگ وتنهایی....
کنار چوبه ی دار از من خواستند تا آخرین خواسته ام را بگویم...
ومن گفتم که به تو بگویند دوستت دارم

نمیدانم تو بگو...
نمیدانم دلم گم شده یا اونی که دل به اون سپرده بودم
نمیدانم عشقم گم شده یا معشوقم
نمیدانم عشق کسی بودم یا بازیچه
نمیدانم لیاقت کسی را نداشتم یا کسی لیاقت مرا
من در حق عشق خیانت کردم یا او
من قدر ندانستم یا او
نمیدانم خدا این را قسمت ما کرد یا خود این را رقم زدیم
نمیدانم چرا دل بستن اسان ولی دل کندن سخت
نمیدانم خدا به ما دل داد که از دنیا بکنیم یا دنیارو داد که دل بکنیم
هنوز نمیدانم....با بودن او زندگی سخت است یا بی او
تحمل جای خالیش توی تک تک لحظه ها سختتر است یا.....
نمیدانم شکستن غرورم سختتر است یا شنیدن صدای شکستن قلبم
نمیدانم به من عشق رااموختی یا نفرت
ودر اخر...نمیدانم که بگویم:"چرا آمدی"؟یا که بپرسم:"چرا رفتی"؟
من نمیدانم تو به من بگو.....

علی | در جمعه 16 مرداد1388 ساعت | پيوند
|

بی تو سو نداره چشمام ، بی تو میگیره نفسهام
واسه من مثل هوایی ، خونه ای ، شهر و دیاری
پل بزن به این شکسته ، روزگار دستامو بسته
تو مثه حکم رهایی ، از تو بند روزگاری
منو تو دلت نگهدار ، عزیزم خدا نگهدار
شاید این ترانه از من ، بشه تنها یادگاری



گریه کن ، دلت سبک شه ، اگه دل مونده تو سینه
سرت رو بذار رو شونم ، تنها پیشکشم همینه
بذار این شونه ی نمناک ، تکیه گاه گریه باشه
بذار این خسته بیفته ، تا شاید دوباره پا شه
برو ! من اینجا می مونم ، چشم به راهتم همیشه
می دونم که بر می گردی ، قصمون تموم نمیشه
گریه کن ، دلت سبک شه ، من فدای گریه هاتم
تو رو تنها نمیذارم ، تا همیشه پا به پاتم


لعل سیراب به خون تشنه ، لب یار منست
وز پی دیدن او ، دادن جان کار منست
شرم از آن چشم سیه بادش و مژگان دراز
هر که دل بردن او دید و در انکار منست




باز هم در هجوم تیرگی های شب ...
آنچه می آید ...
صدای شکستن بغض کسی است که ...
خواستار تمنای محال است ...
قصه ی قلبها و تیرگی های شب دیرینه است ...
آنچه پایان ناپذیر است ...
خورشید پایانش دهد ...


می خوام یه قصری بسازم پنجره هاش ابی باشه
من باشم و تو باشی و یک شب مهتابی باشه
علی | در سه شنبه 23 تیر1388 ساعت | پيوند
|

سلام هستی من
وقتی دلتنگ شدی به یاد بیار کسی رو که خیلی دوستت داره.
وقتی ناامید شدی به یاد بیار کسی رو که تنها امیدش تویی.
وقتی پر از سکوت شدی به یاد بیار کسی رو که به صدات محتاجه.
وقتی دلت خواست از غصه بشکنه به یاد بیار کسی رو که توی دلت یه کلبه ساخته.
وقتی چشمات تهی از تصویرم شد به یاد بیار کسی رو که حتی توی
عکسش بهت لبخند میزنه.
وقتی به انگشتات نگاه کردی به یاد بیار کسی رو که دستاش در ارزوی دستاته.
وقتی شونه هات خسته شد به یاد بیار کسی رو که هق هق گریه اش اونها رو می لرزوند.
وقتی که دلت گرفته شد به یاد بیار کسی رو که قلبش مملو ازعشق پاک تو است.
ای سراپا همه خوبی تک و تنها به تو می اندیشم
می دونی معبد و بتکده من میان ابروان قشنگ توست.
ارزوی من دیدار روی تو و نهایت امید من به دست اوردن توست

فقط تو آغوش خودم دغدغه هاتو جا بذار
به پای عشق من بمون هیچ کس رو جای من نیار
مهر لباتو رو تن و روی لب کسی نزن
فقط به من بوسه بزن
به روح و جسم و تن من
چه احساس نازنین و شیرینیه . . .
رو در رو با کسی که دوسش داری بشینی(اتیشگاه)
از لباش ....
تا عمق وجودت،از یه گرمای عمیق آب بشه
قلبت پر تپش بشه
انگار که داره از سینت کنده میشه
چه احساس عجیبیه . . .
وقتی بخوای با انگشتات،صورتش رو حس کنی
با موهاش بازی کنی
از لباش ....
خدای من... باور کردنی نیست...
اونی که میخوای...دوسش داری...عاشقشی...
کنارت باشه...باهات باشه...همراهت باشه...هم پات باشه...
ای خدا همه رو به عشقشون برسون ...


اغوشتو به غیر من به روی هیشکی وا نکن....
منو از این دل خوشیو ارامشم جدا نکن....
من برای با تو بودن پر عشقو خواهشم.....
واسه بودنت کنارت, تو بگو به هر کجا پر میکشم......


وقتی بهش نگاه کردم، سرش رو پایین انداخت،
وقتی بهش گفتم دوست دارم، چیزی نگفت،
وقتی بهش گفتم عاشقتم، باور نکرد،
وقتی بهش گفتم می خوام تا ابد با من بمونی بهانه گرفت،
وقتی که بی دلیل گذاشت و رفت هیچی نگفتم...
بعد مدتها دوباره پیداش کردم و دنبالش دویدم، اما اون فقط فرار کرد،
با التماس گفتم می خوام باهات حرف بزنم، اما گفت حرفی باهات ندارم،
وقتی که اشکم رو دید، فقط خندید، و من فقط گریه کردم،
حالا بعد از یه مدت طولانی یادش اومده که می خواد با من حرف بزنه،
مثل یک غریبه،
اما منم همون جوابی رو بهش دادم که که خودش داده بود،
چون دیگه حرفی باهاش نداشتم...


به اولین قاصدکی که از شهر قشنگ ارزو هایت بگذرد
پیغام میدهم که هیچ چیز نمی تواند مهرت را از
دلم جدا کند حتی فاصله ها.دوستت دارم.




تحمل میکنم بی تو به هر سختی
به شرطی که بدونم شاد و خوشبختی
به شرطی بشنوم دنیات آرومه
که دوسش داری از چشمات معلومه
یکی اونجاست شبیه من یه دیوونه
که بیشتر از خودم قدرتو میدونه


میخواستم عشق را در نگاهت پیوند زنم
میخواستم در یگانگی وجودت ، یگانه دلم را به تو ببندم
میخواستم در شوق نفست ، شوق نگاهم را نقش ببندم
میخواستم در کوچه تاریک عاشقی ، نور راهت شوم
میخواستم در کوچه پس کوچه های عاشقی ، تنها یاورت شوم
میخواستم در جهان بی وفا ، وفادارت شوم
میخواستم در بی بندی عاشقی ، تنها پابندت شوم
میخواستم تنها راز دارت شوم
میخواستم در تفکر عاشقانه ات ، تنها فکر عاشقانه ات شوم
میخواستم در لحظه های دلتنگی ، تنها همدرد دلتنگی ات شوم




با چه می توان
عشق را به بند جاودان کشید؟
با کدام بوسه, با کدام لب؟
در کدام لحظه, در کدام شب؟


شاید زیر باروون بود که گفتم عاشقت شدم اما میدونستم عشق تو یه عادته ....
همون عادتی که یه شب زمستونی با یه طناب منو تنها گذاشتی ....
هنوز اون شب وقتی رو قبرت گریه کردم هنوز خوب یادمه ....
اون شب من بودم تو بودی و خدایی که تورو ازم گرفت ...
فقط میخواستم بدونی که از یادم نمیری ....
من به قولم وفا کردم هنوز زندم اما ...
یه شب با همون طناب میام ....
یه منتظر ....
مرگ ....

علی | در جمعه 12 تیر1388 ساعت | پيوند
|



به روی گونه تابیدی و رفتی مرا با عشق سنجیدی و رفتی
تمام هستی ام نیلوفری بود تو هستی مرا چیدی و رفتی
شبی از عشق تو با پونه گفتم دل او هم برای قصه ام سوخت
غم انگیز است تو شیداییم را به چشم خویش فهمیدی و رفتی
نمیدانم چه می گویند گل ها خدا میداند و نیلوفر و عشق
به من گفتند گل ها تا همیشه تو از این شهر کوچیدی و رفتی


می شناسمت تو را همدم همیشگی
ای به زخم های من مرهم همیشگی
می شناسمت تورا ای صداقت غزل
ای عزیز اشنا با غم همیشگی
خوب من! بیا ببین اب می شوم زغم
غرق گشته ام در ان عالم همیشگی
خسته ام خودت ببین "پای رفتنم شکست
ماندهام هنوز هم در خم همیشگی
زندگی برای من قحطی صداقت است
با من از وفا بگو"محرم همیشگی
این "س"سکوت لعنتی قفل میزند به دل
کاش می شکستی اش همدم همیشگی
واژه های تشنه ام در انتظار رویشند
بعد از این به من بزن یک نم همیشگی
خوب من برای توست شعر های دفترم
شعر های ابی و مبهم همیشگی


دلم اندازه این ابرها گرفته
عشق تو خنده از این لبها گرفته
چی بگم هر چی بگم فایده نداره
غم عالم توی قلبم جا گرفته


امروز سالها از آن روز می گذرد، ولی تو هنوز برنگشته ای.
صدایت در گوشم زمزمه می کند و نگاهت در ذهنم مجسم،
ولی من تو را می خواهم نه خیالت را ...


باز صدای چکاوکان رشته افکارم را از هم میگسلانند
و من در انتظار دیدارت به زیر درخت بلوط
دست به زیر چانه هایم مینهم شاید بازآیی و
سر آغازی جدید روحمان را به ابدیت سوق دهد
به تو می اندیشم
ای سراپا همه خوبی
تک و تنها به تو می اندیشم
همه وقت، همه جا
من به هر حال که باشم به تو می اندیشم
تو بدان این را، تنها تو بدان
تو بیا، تو بمان با من، تنها توبمان


غم نخور هم روزگارم من هواي تو رو دارم
واسه چارديوار ِقلبت ، صد تا پنجره ميارم
غم نخور زيباي خفته نااميدي حرف ِمفته
رنگ عوض مي كنه اين شب ، با غزل هاي نگفته


نه از فائق نه قایق مینویسم
نه از دشت شقایق مینویسم
به یاد لحظه های با تو بودن
به یاد آن دقایق مینویسم

علی | در جمعه 1 خرداد1388 ساعت | پيوند
|

سلام ای غروب غریبانه دل


قصه اینجوری شروع شد من و چشمات و ترانه
تو رو خواستن تا همیشه گریه و اشک شبانه
تو می دونی تا همیشه من به یاد تو می مونم
هرچی که ترانه دارم واسه ی چشات می خونم
واسه ی داشتن دستات لحظه هام پر از بهانه س
دیدن صورت ماهت یه خیال عاشقانه س
بی تو من هیچی ندارم پیش چشمات کم میارم
اگه تو بخوا ی می میرم جون یه دستات می سپارم
لحظه هامو با حضورت عاشق و ترانه خون کن
با نگاه پاک و معصوم قلب سردمو نشون کن
تو مثل آب و نفس باش واسه این عاشق مجنون
رو تن این خاک تشنه تو ببار همیشه بارون


نمی دانم چرا نمی توانم با روزهای خدا صبوری کنم
نمی دانی چقدر دلم گرفته ..
چند ساعتی است عقربه ها در آغوش هم مانده اند .
اینجا همه چیز مرده است .
صندلی ، میز ، آینه ، ستاره ، پنجره ، دیوار
و حتی ماهی های درون قاب !
و من
که از همه مرده ترم !
اگر باور نداری پاورچین ، پاورچین کنارم بیا
ببین که بوی کافور می دهم ..
آواز کلاغ ها را هم می شنوی ؟
این آواز سیاهی اتاق را بیشتر می کند.
کلاغ های سیاه پوشی که
به جای خرما ، قارقار تعارف می کنند..
اینجا مجلس ختم من است!!!


هزار بار با خودم گفتم ... فراموشت کنم ...
گفتم تمام خاطرات را به دست باد بسپارم مگر آرام شوم اما نشد
هزار بار با خودم گفتم ... من رفتم .. تو رفتی ... کسی نیست برای با هم بودن
اما ....... باز هم سایه های
خاطراتت مرا رها نکرد
نمی دانم من در این خاطرات غرق شدم یا خاطرات مرا در آغوش گرفته ...
اما ...اما نمی خواهم حتی لحظه ای
فراموشت کنم با این که می دانم تو خودت این را نمی دانی
ولی همین که قلبم .. روحم با توست برای من کافیست
وقتی عاشقی .. اصلا لازم نیست بفهمی چه پیش می آید ...
چون همه چیز درون تو رخ می دهد


هر کسی آمد مرا در خویش پیدا کرد ورفت در نگاهم بی کسی را یک معما کرد ورفت
با کلید خستگی درهای حسرت را باز کرد و رفت
تکه های قلب خود را نذر فردا کرد و رفت فکرهای پخته اش را پشت افکارم جا گذاشت .
نسخه های.... بی کسی را بازامضاء کردورفت
در نگاهش کینه های کهنه اش را غرق دریا کردو رفت
دستهایش را پر از باران احساسم نمود و آسمان را در نگاه خاک معنا کرد ورفت


غربت من هر چي که هست از با تو بودن بهتره
آخر خط زندگي اين نفساي آخره
وقتي دارم با هر نفس از اين زمونه سير مي شم
وقتي با يه زخم زبون از اين و اون دلگير ميشم
اين آخر راهه ديگه بايد که تنها بميرم
تنها تو اوج بي کسي تو غربت آروم بگيرم





شاید ان لحظه که سهراب نوشت : تا شقایق هست زندگی باید کرد
خبری از دل پر درد گل یاس نداشت
باید این گونه نوشت:
هر گلی هم باشی چه شقایق چه گل میخک و یاس
زنـــــــــــــدگی اجباری ایست

همه از غم و غصه فرارین ولی برای من غم معنای دیگه ای داره ...
غم و دوست دارم ... غم از شادی برایم لذت بیشتری دارد ...
چون می دانم شادی را روزی از دست می دهم ولی این غم است که همدم تنهایی
من است و برای همیشه با من می ماند
و مانند شادی بی وفا نیست .... گذرا نیست ..
.... ماندگار است ....
تا همیــــــــشه
علی | در شنبه 22 فروردین1388 ساعت | پيوند
|

با من باش
گفته بودی، از غرورم، از سکوتم، خسته ای
عشق یعنی قطره قطره آب شدن
در وفور اشک یار گریان شدن
عشق یعنی بر دلی چیره شدن
دست از جان شستن و مجنون شدن
عشق یعنی در حضور باران طوفان شدن
در کنار قاصدک رقصیدن و پرپر شدن
عشق یعنی در عمق قلبش ساکن شدن
بر دامان او افتادن و بی جان شدن
من برای سالها می نویسم... سالها بعد که چشمان تو عاشق می شوند... افسوس که قصه های مادر بزرگ درست بود... همیشه یکی بود یکی نبود...
شب براي چيدن ستاره هاي قلبت خواهم آمد .
بيدار باش من با سبدي پر از بوسه مي آيم
و آن را قبل از چيدن روي گونه هايت ميکارم
تا بداني اي خوبم دوستت دارم
|
علی | در شنبه 8 فروردین1388 ساعت | پيوند
|

ســــــــال نــــــــو مــــــبــــــــارک
سال نومي شود.زمين نفسي دوباره مي كشد.برگ ها به رنگ در مي آيند و گل ها لبخند مي زند و پرنده هاي
خسته بر مي گردند و دراين رويش سبز دوباره...من...تو...ما...كجا ايستاده اييم.سهم ما چيست؟..نقش ما
چيست؟...پيوند ما در دوباره شدن با كيست؟...زمين سلامت مي كنيم و ابرها درودتان باد و ...سال نو
مبارك ...چون هميشه اميدوار
تو این دنیا جا واسه ی همه هست. پس به جای اینکه جای کسی رو بگیری جای خودت رو پیدا کن.
علی | در چهارشنبه 28 اسفند1387 ساعت | پيوند
|

قرار تنهایی ما روز جدایی فردا بود
خلاصه فردا واسه ما شروع کل دردا بود
فردا قرار بود من و تو از همدیگه جدا بشیم
فردا قرار بود من و تو همدم گریه بی صدا بشیم

من که در مکتب رویایی چشمات
رسم افسون گری آموخته بودم ...
بر تو چون ساحل آغوش گشودم
در دلم بود که دلدار تو باشم
بعد از این از تو هیچ نخواهم ،
نه درودی ، نه پیامی ، نه نشانی ...

دوستت دارم قسم به اشک چشمات
دوستت دارم قسم به تار موهات
دوستت دارم قسم به اون نگاهت
دوستت دارم قسم به چشم پاکت
دوستت دارم قسم به قلب خسته ات
دوستت دارم قسم به لبای بيستت
دوستت دارم قسم به صافی آيينه
دوستت دارم قسم به دل بی کينه
دوستت دارم قسم به گل و گلدون
دوستت دارم قسم به ليلی و مجنون
دوستت دارم قسم به پرواز ابر
دوستت دارم قسم به خورشيد زرد
دوستت دارم قسم به موج دريا
دوستت دارم قسم به عشق زيبا
دوستت دارم قسم به خون رگها
دوستت دارم قسم به رنگ برگها
دوستت دارم قسم به گرمی روز
دوستت دارم قسم به شب خاموش
دوستت دارم قسم به شب سياه
دوستت دارم قسم به سفيدی دلا
دوستت دارم قسم به جون عاشقا
دوستت دارم قسم به جون ماهی ها
دوستت دارم قسم به گلهای زيبا
علی | در چهارشنبه 28 اسفند1387 ساعت | پيوند
|


تو مرا می فهمی
من تو را می خواهم
تو مرا می خوانی
من تو را ناب ترین شعر زمان می دانم
و تو هم می دانی
تا ابد در دل من می مانی

در اغوش که سر کردی در ان شبها که یارت بود
که چشمم تا سپیده دم به دل در انتظارت بود
به تو عمری وفا کردم دریغا بی وفا بودی
چه شبها بی تو سر کردم تو ان شبها کجا بودی؟
دلم را بردی و رفتی برو عاشق مرا کم نیست
تو شمع بزم اغیاری دلم در تاب این غم نیست

هميشه با غمت من در ستيزم
به اين خاطر هميشه اشک ريزم
تويي اميد من تنها عزيزم

علی | در جمعه 16 اسفند1387 ساعت | پيوند
|
